بابام و پسر عمو هاش
۱۳۸۸/٧/٢٧
باباها ! پسر عمو ها ! ... نظرات() 

   خنده و گریم قاطی شده ! به سوتی های بیمارا می خندم با دردشون گریه می کنم ! بابایی این همه درد رو یکجا دیده بودی ؟ این همه یکجا خندیده بودی ؟ تازه یک بخش از اینترنیم گذشته ‌! همه درد ، همه خنده ! گاهی خشم هم قاطی داره از دست کمبود امکانات از دست جهل مردم از دست .... !

   بیمارستان گوشه ای ناشناخته از دنیاست ، گوشه ای عجیب ! اینجا پسر عمو می بینی که تیغش سینه ی پسر عمو رو شکافته! اینجا برادر می بینی که دستش چشم خواهر رو سیاه کرده ! اینجا بابا می بینی که پسرش از مرگش می پرسه !

 

۱۳۸۸/٧/٢٢
18 سالگی ... نظرات() 

دخترک 18 ساله بود . تقریبا مرده بود که آوردنش ! دیابت داشت و از شب قبل یک طرف صورتش سیاه شده بود و خانوادش 24 ساعت بعد  آورده بودنش ؛ زمانی که توی کما بود  ؛ لوله ای در دهان دخترک به جاش نفس می کشید مردمک ها هیچ پاسخی به نور نداشت و خودش هیچ پاسخی به درد . بغض داشت خفم می کرد ، تخت کناری یه پیرزن 85 ساله بود که سکته کرده بود مقنعه سفید و تمیزی سرش بود که زیر نوری که از پنجره می تابید می درخشید همراهش به پدر دخترک چای تعارف کرد و بعد قند که گفت قند نمی خوره واسش ضرر داره !  نوه پیرزن تازه از راه رسید خم شد دست مادر بزرگ رو بوسید . پیرزن سرش رو بوسید . دختر پیرزن با تلفن حرف می زد و اشک می ریخت طوری ایستاده بود که مادر متوجه نشه ، پیرزن زیر چشمی نگاهش می کرد . من به این فکر می کردم که پیرزن زمانی 18 ساله بوده . بیماری ناله می کرد دردی سر تا پای دخترک را گرفته بود این هم 18 ساله بود 9 ماه پیش زایمان کرده بود و انگار درد زایمان خیال نداشت رهاش کنه از درد صورتش را خراشیده بود ، صورت مثل ماهش رو ، مادرش کنارم نشست ، برادرش آمد و به مادرش گفت : همش دردسر ، همش دردسر از زایمانش تا حالا دردسر داریم کاش می مرد راحت می شدیم  ! من به این فکر می کردم که من هم روزی 18 ساله بودم . علائم حیاتی دخترک رو چک کردم مردمک ها هیچ پاسخی به نور نداشت ، خودش هیچ پاسخی به درد . می خواست بره ! تلاشمون بی فایده بود دیگه نه درد مهم بود و نه نور دخترک تا ابد 18 ساله می موند .

۱۳۸۸/٧/٩
نفرین تاک ... نظرات() 

  چمیدونم چه دشمنی با تاک داشت ؟!!  .

  یه روز وقتی توی خونه تنها بود ساقه ی تاک رو بریده بود و بعد دو تکه بریده شده رو طوری روی هم گذاشته بود که هیچ کس متوجهش نشده بود ! بهار که شد وقتی همه درختا و گیاها سبز شدن و بالیدن تاک جوانه نزد ، برگ نداد ، سبز نشد ، قد راست نکرد . اون موقع بود که همه فهمیدن تاک مرده ؛ غصه خوردن ولی اون ککشم نگرید . شاید آه تاک گرفتش ؛ شاید . 

گمان مبر که به پایان رسید کار مغان         هزار باده ی ناخورده در رگ تاک است

۱۳۸۸/٦/۱٠
تقلب 2 ... نظرات() 

بابا بازم تقلب کرد ولی این بار اصلا همچین قصدی نداشت ! نه برنامه ریزی ، نه هماهنگی با بقیه بچه ها ، نه کاغذی که بشه روش تقلب نوشت ! اصلا بابا و تقلب ؟ چه حرفا ؟! یه امتحان ساده علوم اجتماعی بود، همین ! البته این همون درسیه که همه دانش آموزا ازش فرارین . حتی اون چیزی که خود من هم ازش به یاد میارم یه مشت چرت و پرت و مطالب صدمن یه غاز من باب همکاری و یه چیزایی تو همین مایه ها ست ؛ من که هیچ وقت نخوندمش ؛ بابا هم همینطور ! اون روز سر جلسه امتحان بابا هیچی از اون مطالب فخیم به خاطر نمیوورد واسه همین به جای جواب دادن به سوالا شروع کرد به بازی کردن با گره پرده ی پنجره ای که صندلیش در اون امتحان کنار اون پنجره بود . بابا شروع کرد به کله زدن به گره ؛ گره درشت پرده توپ فوتبال بود و بابا لابد علی پروین ! یه ضربه سر بی نظیر و توپ پرواز می کرد به جلو و دوباره به عقب بر می گشت و بابا یه ضربه جانانه دیگه به توپ می زد . که یهو گره باز شد و پرده افتاد روی بابا به صورتی که پرده ی بلند و سرخ رنگ سالن امتحانات کاملا بابا رو با صندلی که روش نشسته بود استتار کرد و بابا در یک اتاقک قرمز قرار گرفت . بابا چند لحظه تامل کرد ؛ عجب موقعیتی ! و سریع تر از اونچه که فکرشو بکنید کتاب اجتماعی رو از کیفش دراورد و جواب سوالایی رو بلد نبود از توش نگاه کرد ؛ وقتی معلم فهمید و با عجله پرده رو کنار زد کتاب توی کیفش بود و معصومانه به معلم نیگاه می کرد

 

 

 

 

 

۱۳۸۸/٦/٧
تقلب : ... نظرات() 

بابا و پسر عمو تصمیم گرفتن تقلب کنن ! بار اولشون بود و اگه از بقیه شیطنتاشون صرف نظر کنیم از این نظر بد جوری بچه مثبت بودن ! قرار بود سر جلسه امتحان با علامت بابا پسر عمو جواب سوالایی رو که بابا می خواست رو یه تیکه کاغذ بنویسه و بعد کاغذ مچاله شده رو واسه بابا پرتاب کنه . سر جلسه امتحان بابا با بدبختی به پسر عمو فهموند جواب کدوم سوالا رو نمی دونه پسر عمو با ترس جوابا رو رو کاغذ نوشت و مچالش کرد و خواست پرت کنه طرف بابا که از فرط ترس و دستپاچگی  این کار رو درست زمانی انجام داد که معلم داشت از کنارش رد می شد اونم نه با زاویه ای که محموله به بابا برسه بلکه نود درجه و رو به سقف !

معلم کافی بود دستش رو دراز کنه تا کاغذ مچاله شده رو تو هوا بگیره !!!!!!

                                                       

 

 

۱۳۸۸/۱/۱٠
خواب عمیق : ... نظرات() 

  تابستونا خوابیدن روی تخت توی حیاط کیف می داد . همه :  مامان بزرگ ، بابا بزرگ ، بابا و عمه ها روی تخت توی حیاط می خوابیدن . عمه کوچیکه اون شب تا دیر وقت با بابابزرگ بازی کرد و بعدم همون جا رو تخت بابا بزرگ خوابش برد . چند سالی می شد بابا و خونواده به خونه ی مستقلی نقل مکان کرده بودن و تنها زندگی می کردن . عمه ی ته تقاری هم که عزیز بابابزرگ بود اغلب پیش بابا بزرگ خوابش می برد . اون شب هم با وجود اینکه بابابزرگ دل درد داشت و خیلی حال خوشی نداشت کمی با عمه کوچیکه بازی کرد و هر دو زود تر از همیشه خوابشون برد . نیمه های شب بود که صدای فریاد بابابزرگ همه رو از خواب پروند ! بابابزرگ دچار زخم و خونریزی شدید معده شده بود و از شدت درد از خواب پریده و فریاد زده بود . فریاد بابابزرگ اونقدر بلند بود که نه تنها مامان بزرگ و بابا و عمه ها از خواب پریدن بلکه همسایه ها هم بیدار شدن و اومدن تا ببینن چه خبره ؟ جمعیتی توی خونه جمع شد و ولوله ای به راه افتاد !  تا بالاخره چندتا از همسایه ها به همراه خانواده بابا بزرگ رو رسوندن بیمارستان ، خطر رفع شد و دکترا صبح که شد بابابزرگ رو مرخص کردن و همه با هم برگشتن خونه تازه وقتی توی خونه رسیدن و عمه رو دیدن که با دهن باز روی تخت خوابیده فهمیدن که عمه کوچیکه رو یادشون رفته و تو خونه جاش گذاشتن ! عمه وقتی بیدار شد هیچی از ماجرا نمی دونست ! با اون همه سرو صدا حتی از خواب بیدار هم نشده بود !!!!

۱۳۸٧/۱٢/٥
رودخانه : ... نظرات() 

بهار که می شد هر آخر هفته همه ی خانواده ، عموها و عمه ها ، پسر عموها و پسر عمه ها صبحانه رو دسته جمعی کنار رودخونه می خوردن ؛ آی خوش می گذشت ! آی حال می داد ! ولی یه اشکال داشت لطافت هوای فارس و ملاحت طبیعت همه رو به وجد میاورد ، این بود که اینطور روزها جای سوزن انداختن کنار رودخونه نبود واسه ی همین بیشتر خانواده ها یه نفر رو جلو جلو می فرستادن تا یه جا پیدا کنه و همون جا بمونه تا بقیه بیان مبادا اون روز سرشون بی کلاه بمونه و جا گیرشون نیاد ! اون روز بابا و یکی از پسر عموها مامور پیدا کردن و حفظ جا بودن ! صبح زود از خواب بیدار شدن و کنار آب هم یه جای خوب پیدا کردن . یکی از دوستای دوران مدرسه رو هم دیدن که طرف دیگه ی رودخونه جا گرفته بود واسش دستی تکون دادن و منتظر شدن تا بقیه برسن . فرستاده های بقیه ی خانواده ها هم آرام آرام از راه رسیدن و تمام کناره ی رودخونه رزرو شد. کمی که گذشت یه قشون تازه وارد از راه رسیدن ، جایی نمونده بود و ظاهرا قشون کسی رو از پیش نفرستاده بود ! قشون با کمی تامل به این نتیجه رسیدن که اگر بدون هیچ حرفی یه جا بشینن صاحب اون جا خودش از رو میره و میدون رو ترک می کنه ! پس به طرف جایی رفتن که دوست بابا و پسر عمو گرفته بود و تند و تند شروع کردن به پیاده کردن لوازم و خورد و خوراک از ماشین ! دوست بیچاره نه روش می شد و نه جرات می کرد به قشون تازه وارد اعلام جنگ بده چند دقیقه هاج و واج نگاهشون کرد یهو فکری به ذهنش رسید : بابا و پسر عمو دیدن که دوست پیرهنش رو در آورد و پرت کرد یه طرف ! قشون یه لحظه ماتشون برد و بعد به کارشون ادامه دادن ؛ دوست زیر پیراهنش رو هم در آورد ! قشون به کارش ادامه داد دوست کمی مردد موند و بعد ... شلوارش رو  هم در آورد !!!  و موفق شد شرم و حیای قشون رو تحریک و اونارو وادار به عقب نشینی کنه !

  قشون بیچاره دمشون رو گذاشتن رو کولشون و فلنگو بستن !   

۱۳۸٧/۱۱/۱۸
بادام و بادامی ! ... نظرات() 

بابا و پسر عمو ها معلمی داشتن به نام بادامی !

تا پایان سال هر  روز نوبت به یک نفر بود که یه بادوم همراه خودش بیاره و روی میز معلم بزاره !!